ماهی ِ از تنگ آب بیرون افتاده ی ما،بال درآورد.پرید، رفت و جایی در آسمان شب، نزدیک به تابش ماه سوار سورتمه ی ستاره ها شد.صدای زنگ دار خنده اش در کوچه های خلوت کهکشان و لابه لای فربه گی ابرها پیچید و بعد اندام هلالی اش از نظر پنهان گشت.خدا را شکر که سورتمه های شب کار، وظیفه شناسند و سر وقت مسافرها را سوار می کنند...
در ترافیک کشنده و پرفشار چهارراه بزرگ شهر،جان می دادیم که زرافه ی شاد ِزرد با گردن بلندِ امیدوارش و شالی دراز، که رج های نارنجی و آبی و سرخ داشت، از روی خط عابر پیاده رد شد و پشت سرش توده های تاریک و دود آلود تا دقایقی یک سره ناپدید شدند.خدا را شکر که هنوز زرافه های زرد از روی خط کشی های سفید این شهر خاکستری رد می شوند...
مسیری را به سختی راه می رفتم.زانو درد این روزها خسته ام کرده بود و نمی شد که سواره بروم، نشستن توی ماشین بیشتر اذیتم می کرد.آن وقت نفس گرمی را از پشت سر احساس کردم و وقتی برگشتم اسب تک شاخ را دیدم.آخرین بار بیست و یکی دو سال پیش دیده بودمش.در سالن تاریک سینما با دهان باز. با اسب آتش می جنگید و بعد هم که پیروز شده بود ما بچه ها همه دست زده بودیم.صورتش هنوز همان جور درخشان بود و از آن تک شاخش نور چکه می کرد کف خیابان .گفت:" می رسانمت." من سوار شدم و ما تمام خیابان دراز را به سبکی پَر تاختیم و بعد به خانه رسیدیم.تک شاخ، دعوت مرا به صرف یک فنجان قهوه رد کرد و رفت چون در خیابان ما چندتایی خیالاتی که زانو درد داشتند و می خواستند به خانه برسند، منتظر معجزه های شاخدار بودند . خدا را شکر که زانو دردی ها هنوز هم می توانند خیال بافی کنند.خدا را شکر...
