تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

سه سال و اندی پیش اینجا را درست کردم و اسمش را گذاشتم "فقط می نویسم" و در مدت این چند سال هزار بار از خودم سوال کردم که "چرا اینجا می نویسی؟" و سر آخر هم هر بار فقط توانستم با استیصال ابروهایم را بالا بدهم و بگویم : "نمی دانم!فقط می نویسم!"

اینجا را که ساختم، اول به این سوت و کوری نبود.دغدغه من هم دیده شدن و خوانده شدن بود.من هم خوشحال می شدم از بالا رفتن آمار بازدید کننده ها یا تعداد کامنت ها. ادعا یا آرزوی خیلی بزرگی نداشتم، مثل  آنهایی که می خواهند پرخواننده ترین وبلاگ ها بشوند، اما چه کسی ست که بدش بیاید از طرفدار و این حرفها؟

باری...زمان گذشت و ساعت بارها نواخت و فقط می نویسم ِ من شد این خانه ساکتی که ملاقات کننده های خصوصی اش گاه به گاه سرکی می کشند و همین.

انگیزه های امید بخش من در شروع نوشتن در این صفحه، با امروز بسیار متفاوت شده است. امروز که اینجا اینطور خلوت است،بالاخره جواب سوالم را "که چرا اینجا می نویسم" و یا "چرا این صفحه را نمی بندم؟" پیدا کردم و فکر هم نمی کردم این جواب امروز بیاید،امروزی که فقط می نویسم تا این حد کم رنگ شده.

حالا می دانم که می نویسم برای آنکه دیده نشدن را تجربه کنم.کار کردن بی چشمداشتی به نتیجه. بی طمعی به آمار خواننده ها و تعداد نظرات.حالا می توانم به معنی واقعی کلمه بگویم "فقط می نویسم". بی درخواستی،آرزویی یا حتی هیجانی. می نویسم تا تجربه کنم استمرار داشتن وقتی جمعی برای نتیجه ات کف نمی زنند چه حالی دارد و راستش با همه دشواری اش خوب حالیست!

"فقط می نویسم" برای من منبع آزمون های بسیار بوده.منشا آشنایی با آدمهایی که حالا تحقیقاً هیچ کدامشان در زندگیم نیستند.درس هایمان را گرفته ایم و مسیرهایمان از هم جدا شده است.دوستانی هم هستند انگشت شمار، که صمیمانه و شفیقانه با من مانده اند. دوستان ندیده ای که مهری نسبت به ایشان احساس می کنم. اما امروز می دانم که به خاطر آنها هم نمی نویسم.

می دانم که می نویسم چون راهیست که یاریم می دهد کم رنگ بشوم و از میان برخیزم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 7:55  توسط ترگل بهرامی 

 

شما در آینه اتاقتان تصویری از خودتان می بینید : با همان جزییات آشنا و همیشگی.گاه به نظرتان می رسد که این چهره را بیشتر دوست می دارید و گاه احساس می کنید برایتان خسته کننده و تکراری و زشت شده.اگر این احساس در شما شدت یابد شاید به سراغ تغییر دادن چیزی در ظاهرتان بروید: با موهایتان کاری می کنید یا به زیبا شدن پوستتان فکر می کنید یا آرایشتان را عوض می کنید. آن وقت شما تغییر کرده اید، این را آینه به شما می گوید وقتی تصویری جدید از شما به خودتان بازمی تاباند که با دقت و حساسیت در حال بررسی جزییات خودش است.

دو ماه ـ کمی بیشتر یا کمی کمتر ـ تصویر آینه دوباره برای شما تکراری شده است.شاید دوباره به سراغ تغییر دیگری در مو یا ابرو بروید و شاید هم به این نتیجه برسید که بهتر است به تغییراتی اساسی تر در چهره تان فکر کنید، نترسید و خودتان را به دست چند تزریق یا یک عمل کوچک بسپارید.

همه اینها برای آن است که از تصویری که آینه اتاقتان،دوستانتان و اقوام و همکارانتان، مردم غریبه رهگذر در خیابان که از کنار هم عبور می کنید و ...به شما بازمی تابانند، راضی باشید و همه خوب می دانیم که این جنس از رضایت چقدر سخت در ما استمرار می یابد.روزهایی با این حس پر می شوند و روزهایی هم هست که وقتی در این آینه ها تصویر خود را می بینیم، ناراضی و ناکافی و تکراری به نظر می رسیم.

اما در پشت این آینه ها انگار آینه های دیگری هست که بازتاب این تصویر نازیبا کار اوست.همان روزهایی که خیال می کنیم زیباتر شده ایم ـ بی آنکه دست به ترکیب صورت یا لباسمان برده باشیم. آن آینه ها چه تصویری را به ما باز می تابانند؟ آن تصویر در کجا شکل می گیرد؟ چرا زندگی ما این همه وابسته به تصاویر شده است؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:1  توسط ترگل بهرامی  | 

 

در زندگانی آدم روزهایی هست که به غایت با روزهای گذشته،ماه های گذشته و سالیان قبل متفاوت است.نه...این روزها و ماه ها و سال ها نیستند که متفاوتند.این تویی که هزاران بار متفاوت شده ای. این تویی که کم کم راز رنج ها را کشف کرده ای و راه رهایی ها را. در حوزه های کوچک خودت،آنقدر که پاهایت توان داشته رفته ای و امروز جای دیگری هستی.جهانت عوض شده است.

همه چیز انگار سریع اتفاق می افتد.یک روز واقعا بیست و چهار است؟ و من در طول یک سال چرا به اندازه چندین سال عوض شده ام؟ زمستان یک جور با شاگردهایم حرف می زدم و دیروز دیدم حتی جور دیگری می بینمشان.

در گلدان هایم گیاه های سبز و شاداب،جوانه های بی شمار داده اند و فصل ها در شتابند که یکی پس از دیگری دست بر ساقه های آنها بکشند.من اینجا نشسته ام در سایه درختانی که روی کف این اتاق یک دم آرام ندارند و خیال می کنم می شود زمان را نادیده گرفت و سوار سفینه ای شد که از روشنی این روز عبور می کند و به آن تاریکی یکدستِ جاودانه که طلوع و غروبی ندارد،رسید.

من خیال می کنم آنجا دیگر رازها، اسراری نیستند و من جز به عنوان تکه ای از آن سیاهی عمیق ِ واحد،وجود ندارم.

چنین جایی واقعا، هست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 10:41  توسط ترگل بهرامی 

 

نردبام گذاشته و دارد پنجره های قدی را تمیز می کند.هر سال پیشنهاد می کنم که برای تمیز کردن شیشه ها کسی را بیاوریم ولی پاک کردن شیشه این پنجره ها برایش خاطره برانگیز است.پدرش در زمان کودکی او در همین ایام نردبام می گذاشته و شیشه ها را خودش تمیز می کرده.ظاهرا ترانه ای هم زیر لب زمزمه می کرده که حال و هوایی بهاری داشته.از ترانه چیزی در خاطرش نمانده.تصویر اما برایش زنده است.

من پایین نردبام ایستاده ام و مثلاً مراقبم.سطل دستمال ها در دستم است و چشمم پی درخت تنومند رو به روی پنجره می رود با گنجشک ها و کلاغ های گاه به گاهش.با خودم فکر می کنم هیچ بعید نیست مادرش هم در آن سالها در همین نقطه می ایستاده و حواسش به پریدن کلاغ ها و گنجشک ها از این شاخه به آن شاخه می رفته...

عطر برنج دم کشیده و بوی پرده های شسته شده در خانه قدیمی ما،خانه دوران کودکی او،پیچیده و من مدتیست که به ترک کردن او و  این خانه فکر نکرده ام، یعنی دقیقاً از روزی که یک میز کار کوچک برای خودم در یک گوشه دنج گذاشتم و  شروع به نوشتن کردم.

به درخت تنومندِ سالخورده که نگاه می کنم بی اختیار یاد خاطرات او می افتم.حجم خاطرات او در این خانه همه فضاهای زندگی ما را پر کرده.توی همه کمدها و قفسه ها هست.روی کاشی های قدیمی ِ کف خانه می خزد،بویش را توی حیاط می شود حس کرد یا حضورش را در صدای کشیده شدن کهنه روی شیشه پنجره های قدی می شود شنید. همه جا رد پای زندگی آن روزهایشان هست،همه جا جز در آن گوشه دنج ِ من...نمی دانم چطور این اتفاق افتاده.انگار ارواح مرده و خیالی ِ خاطرات، فضایی را برای من خالی کرده اند.فضایی آنچنان شخصی و مجزا که حتی او طرفش هم نمی آید.برایش غریب است و انگار جرئت آمدن در آن حریم را هم ندارد.

نردبام و سطل کهنه ها را رها می کنم و می روم در آشپزخانه تا بساط ناهار را آماده کنم و هم زمان در ذهنم به داستانی در مورد یک درخت تنومند در یک خیابان قدیمی فکر می کنم که از درون پوسیده و ریشه های کلفتش دارد خاک را خراب و بستر رشد درخت های جوان تر را هم نامساعد می کند.اهالی کوچه که با این درخت، خاطرات دور و دراز دارند در تصمیم برای قطع کردن درخت مردد هستند...

نگاهم دوباره به سمت پنجره های قدی کشانده می شود و پسرم را می بینم که سرش را بالا گرفته و به پدرش که پنجره ها را تمیز می کند زل زده است.این لحظه دارد برای او خاطره می شود،خاطره ای که  خوش دارم خیال کنم بی چون و چرا تکرار نخواهد شد...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 9:28  توسط ترگل بهرامی  | 

 

در همه چیز مرزی برای تعادل وجود دارد و این آدم را گاهی خیلی دلخور می کند، چون متعادل بودن کار سختی است.متعادل بودن و در عین حال خلاق و جستجوگر بودن،تسلیم نشدن به چهارچوب های فرمایشی یا عادات یا باید و نبایدهای تحمیل شده.

متعادل بودن با ارزش های خودساخته و انتخابی خودمان، پیش نیازهای درونی لازم دارد و گاهی رسیدن به آن پیش نیازها آدم را حسابی خسته می کند، چون دائما ًباید تلاش کنی که تازگی ات را،تفکر و اراده و پرسشگری ات را از دست ندهی.از خودت سوال کنی "چرا چنین چیزی را می خواهم یا چنان رفتاری را کردم یا فلان چیزی را که آن همه دردم می آورد نمی توانم تغییر دهم؟"

سوال کردن از خود،پرسشگر بودن در مواجهه با جهان ِ ارزش ها و معیارها،خلق کردن، فکر ساختن و نه افکار را بلغور کردن پاره ای از اوقات آدم را به مرزهای جنون و بی تعادلی هم نزدیک می کند، چون گاه بسیاری از چیزهایی که در زندگیمان بی چون و چرا پیش می رود زیر سوال رفته و امنیت ظاهری زندگی مان به خطر می افتد. آن راه هایی که با خیال راحت می رفتیم و آنها را علی رغم همه اشکالاتشان پذیرفته بودیم ، سخت می شوند.این روند نه فقط زندگی بیرونی و اجتماعی مان بلکه زندگی عاطفی و بستگی های احساسی ِ ذهنی مان، تعریف هایمان از عشق،شور و لذت و اهداف زندگی را نیز تکان می دهد. ناگهان خود را در برابر مجهولات و سوالات بی جوابی می یابیم که برای کشفشان جاده ای تازه و پر مه گشوده می شود که رفتن و قدم گذاشتن در آن، زندگی ما را به معنی واقعی کلمه دستخوش تحولات عمیق می سازد.

اما تحولات در ابتدا ثبات ساختگی قبلی را به هم می ریزند، ساختمان های ساخته شده محکمی را که در شهر شاد و بی سوالمان وجود داشت به ویرانی می کشانند.سپس تعادل اولیه از دست می رود و درست در همین نقطه حساس، تردید اتفاق می افتد :  " زیاد سوال نکن خودت را اذیت می کنی، دیوانه شده ای؟چه کاریست به هم ریختن این بهشت امن ؟ مگر آن وضعیت چه اشکالی دارد و اگر هم اشکالاتی هست، خوب زندگی همین است..." و تو در همهمه دیوانه کننده ذهن خودت باید با گفت و گوهای دیگری از این دست، که هم از بیرون و هم از درون بر تو تحمیل می شوند- چون بخش بزرگی از باورهای تو هستند-  بجنگی.

پس تو آدم نامتعادلی می شوی و شاید باید خودت را به دست پزشکان و داروهایشان یا جلسات پی در پی با آنها بسپاری تا دوباره به آن تعادل برگردی.به آن تعادل تعریف شده و امن با مرزهای مشخص که همه و همه تو را به سمت یک هدف برای زندگی پیش می رانند:" هم رنگ جماعت شو، سوال زیادی نپرس ،لذت ببر،خوشبخت باش، زندگی کن!"

از خودت می پرسی مگر در سوال پرسیدن چه اشکالی هست که لذت و خوشبختی و زندگی کردن را می تواند زایل کند و چگونه است که این دو را با هم نمی توان به دست آورد؟ و انگار دوباره فراموش کرده ای که نباید به ذهنت اجازه بدهی سوالهای بیشتری مطرح کند تا تو بتوانی به آن تعادل تعریف شده بازگردی.

 ...

تعادل ـ حتی با وجود اینکه که نمی دانم دقیقاً چطور چیزیست ـ ابزار لازم برای صحیح و آگاهانه زندگی کردن است.من از تعادل های تعریف شده حرف نمی زنم. از روتین های زندگی بیرونی و درونی. از فرمانبرداری از عادات و احساسات و ارزش هایی که پیش از من بوده اند و شاید بعد از من هم ادامه یابند چون من زیستن در آن تعادل را تجربه کرده ام و به دلایل بی شمار نتوانستم در آن نقطه توازنی را که برایم آرامشی واقعی به همراه داشته باشد بیابم.

من به تعبیری آدم نامتعادلی محسوب می شوم.آدمی که در جستجوی یافتن نقطه تعادل خودش است و دلش می خواهد ارزش های خودش را بسازد،عواطف خودش را تجربه کند و در کوران افکار بی اندازه و گوناگون شیوه خودش را برای فکر کردن و یاد گرفتن بیابد.

من آدم شهر ویرانی هستم که تازه تازه به ویرانی خودخواسته اش تسلیم شده و به فکر نقشه ای برای دوباره ساختن آن است.

اگر شمایی که این سطرها را می خوانید، آن جاده پر مه را برگزیده و امروز در سرزمین های ویرانی هایتان به سر می برید، از میان خرابه هایم برایتان دست تکان می دهم و می گویم : گمان نمی کنم هیچ تعادل واقعی و ماندگاری جز با تجربه مسیر سخت و ترس آورِ بی تعادلی به دست بیاید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 9:53  توسط ترگل بهرامی  | 

 

انگار یک مرکز در درونم هست که تنها ارتباط حقیقی آنجا اتفاق می افتد.تنها ملاقات واقعی.تنها مکالمه واقعی.تنها اتفاق واقعی.تنها بودن واقعی... اما تا وقتی که ارتباط با این مرکز ـ با این اتفاق، اتفاقیست و نه ارادی،گه گاه است و نه مستمر، من با بودن خود در ارتباط نیستم،هر چند که همه چیز این زندگی به من می گوید که هستم و این واقعیت است.

من از زمانی که حس کردم یک مرکز واقعی در درونم هست،فهمیدم که هستی واقعی خودم را در جور دیگری بودن، باید بجویم و این خدا می داند که چقدر دشوار است...

من آدم راه های دشوار هستم؟

نمی دانم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 22:44  توسط ترگل بهرامی  | 

 

به خودش می گوید: سلام. صبح بخیر! می خواهی زندگی جدیدت را شروع کنی؟ 

موهایش را شانه می زند و گوشواره هایش را می اندازد.لب هایش را کمی سرخ می کند و پشت گوش هایش عطر می زند.نه عاشق مردیست و نه مردی در بند عشق اوست، این همه را فقط به خاطر زندگی جدیدی که قرار است شروع شود، می کند.

پای گلدان ها که پشت پنجره ردیف شده اند آب خنک می ریزد. آسمان را از پشت شیشه ورانداز می کند: انگار باران خواهد بارید.هوای گرفته گاهی دل را عجیب باز می کند.

تنهایی در زندگی حالا صورت تازه ای یافته. می رود که هویت خاصی پیدا کند این تنهایی که از جنس بی چاره و ناگزیر بودن نیست. کم کم از تلخی هم عاری می شود و خیلی زود، یکی از همین روزها که این زندگی جدید پا بگیرد ـ این تنهایی، از حسرت و آروز هم خالی خواهد شد. با خودش می گوید: این تنهایی مرا به تالار ساکتی می خواند که من را از خودم بیرون بکشم و پرواز دهم.

چای دم می کند.دم کردن چای را از نوشیدن آن بیشتر دوست دارد. می نشیند در آشپزخانه گرم و قدیمی و به بخار آب که از لوله قوری به فضا پاشیده می شود زل می زند. روی میز همه چیز چیده، شاید نه همه چیز. تنها به قدر کفایت: نان، پنیر، خیار.

در همین احوال که چای در قوری چینی آرام آرام دم می کشد و حضور صبح روی میز صبحانه جا می افتد، او به جایی که نمی بیند چشم می دوزد و حجم پُری از سوالات هجوم می آورند:" امروز چه خواهد شد؟ زندگی جدیدت را آغاز می کنی؟ آن زندگی که هر روز باید جدیدش کنی؟ آن پیمان را با خودت می بندی که به این سکوت وفادار بمانی تا اتفاق بیفتد؟ عادت هایت و تکرارهایت را کنار می گذاری تا هوای تازه بیاید و چیزها را ذره ذره از نو بسازد؟

...

چای آماده ست. حضور کامل صبح رو صندلی های لهستانی و عطر خیار که با طرح خیال در می آمیزد. باران هم کم کم شروع به باریدن کرده.

روز آغاز می شود و چیزهایی به پایان می رسند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 8:34  توسط ترگل بهرامی  | 

 

" روزگار می گذشت.همه چیز می گذشت. همه چیز تمام می شد. سوالات سر جایشان اما می ماندند.سوالات بی جواب و جواب های ناکافی که بیشتر به توجیهات از سر کسالت و بیهودگی می مانست.

کارگاهش کوچک و دلگشا بود. پای پنجره ها سبز و همه جا پر از آثار کار: رنگ، گِل، چوب، ابزار...همیشه همین طور بود. همین قدر به هم ریخته،همین طور منظم. نظم پنهان در بی نظمی اش همیشه فریبنده بود و آدمها را تحت تاثیر قرار می داد. تحت تاثیر قرار دادن را او به شکل ماموریت و عمده ترین دغدغه اش در زندگی در طی تمام این سالها دنبال کرده بود ـ برای این کار استعداد خدادادی داشت ـ و چه عایدش شده بود : هیچ.

این هیچ را البته تمام نظاره گران شیفته "همه چیز" می پنداشتند.رویاهای تحقق نیافته خودشان، اهداف ساخته نشده، ایده های اجرا نشده، تجربه های نکرده و راه های پر خطری که از خیر قدم گذاشتن در آن می گذشتند. بی دلیل نبود که بی قراری ها،نارضایتی های دائمی او، عصبیت های گاه به گاهش همه را متعجب می کرد. " ماجرای تو چیست؟ تو که همه چیز داری و به همه جا رسیده ای!" به کجا رسیده بود؟چه داشت؟

انبوهی از ارتباطات مهم با آدم های خوش اسم، مردی که عاشقش بود،پول به قدر آسودگی و زیبایی.

این ها کم بود؟ نه!به سادگی تنها کافی نبود برای آنکه بداند چرا باید زندگی کرد. یعنی آنها را نمی خواست؟...ترسید از جوابی که به خودش داد، جوابی که دیشب هم در حالی که اشک می ریخت و به صورت مرد به خواب رفته اش نگاه می کرد به خود داده بود : "می توانست آنها را کنار بگذارد."

کنار پنجره نشست.کارگاه ساکت بود و در این سکوت سکونی بود که آبستن اتفاقی بود.سیگاری روشن کرد و در دست گرفت. به دود سیگار خیره شد و گفت" تا پایان این سیگار تصمیم می گیرم و حرکت می کنم..."

این داستان را من همیشه تا این جایش می نویسم. تا جایی که قهرمان ـ که زنیست با شباهت هایی به خود من ـ تصمیم می گیرد به دنبال آنچه حقیقی تر و پایدار است برود.به دنبال آن زندگی که به او می گوید زیر این پوسته روزمره زندگی که از کارها و علاقه مندی ها و دلبستگی ها، موفقیت ها و شکست ها، نعمت ها و محدودیت های او تشکیل شده، من ِ دیگری خواستار متولد شدن است. این پوسته اما بسیار ضخیم است و همه جهان آن را ضخیم تر می کند و آن را ضخیم می پسندد.

من داستانم را همیشه با قهرمانم تا به جایی پیش می برم که آستانه تصمیم گیری فرا می رسد و بعد ناگهان می ایستم. به سرزمین امن پر رنگ و لعاب پشت سر با ذهنی پر از سوال می نگرم و پایم سست می شود.

من هم مثل قهرمان داستانم دنبال تعریف های جدید می گردم. خوشختی و آرامش هدف من نیست.نمی خواهم درخشان یا ثروتمند باشم. دوست دارم از جهانی که مرا با اینها امن می کند و با فقدان اینها ناامن، آنقدر فاصله بگیرم که خوشبختی و آرامش را با حروف خودساخته خودم هجی کنم و بنویسم.

من از تمامی چهارچوب هایی که ذهنم را برای نگه داشتن شادی،امنیت،موفقیت و آرامش به اسارت درآورده اند دلزده ام. از باج دادن به این زندانبانی که نامش لذت زندگی است برای آنکه تنها تکه نانی جلویم بیندازد و پیش از آنکه آن را به تمامی مزمزه کنم از دستم بگیرد، بیش از آن بیزارم که بتوانم در این آستانه بمانم.

با این حال من و قهرمانم در آستانه ای معطل و نامطمئن ایستاده ایم و چهارچوب ها ما را به صلیب خود کشیده اند.

این داستان را دیگر چند بار می توانم تا آستانه بنویسم و از ترس، دست از خلق سطور بعدی بکشم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12:53  توسط ترگل بهرامی 

 

 گاهی در پذیرش آنکه مسافتی را اشتباه آمده ایم مقاومت می کنیم .در پذیرش آنکه با وجود داشتن نقشه راه،آن را برعکس در دست گرفته ایم، همه چیزی را کج و معوج دیده ایم و با خیالات و اوهام پیش رفته ایم و از چاه سر درآورده ایم... نقطه آغازین نجات شاید رها کردن همه آن زمان و مسافت طی شده و قبول کردن آن باشد که "نقشه را غلط خواندم، به علائم بی توجهی کردم،شتاب داشتم و خلاصه حالا باید به نقطه صفر برگردم و خودم را برای طی کردن مسیری که نقشه اش را دارم، با آگاهی و بینش بازتر آماده کنم."

مادامی که مقاومت دارم و تعصب می ورزم نسبت به مسیری که طی کرده ام، قدرت دیدن را از دست خواهم داد و در چاه هایی می مانم که به راحتی و با گفتن آنکه "این بار هم نشد، بگذار یک بار دیگر امتحان کنم" می توانم از آن بیرون بیایم.

عدم پذیرش اشتباه از مسیرهای طی شده نادانی مطلق است و من این روزها در چاه این نادانی بوده ام، با این حال  بگذار یک بار دیگر امتحان کنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:47  توسط ترگل بهرامی  | 

 

چشم می گشایی و هنوز بیدار نیستی. جهان هنوز تاریک است و تو می دانی که چشم در خواب گشوده ای و این یعنی تو در خواب دیگری هستی.

در خوابی بیدار شدن و نه از خوابی بیدار شدن.

راه می روی در خواب،می خندی، می ترسی، امید می بندی،سکوت می کنی و می خواهی که ببینی در خواب هستی، ببینی که باز هم در خواب هستی.

پس چشم می گشایی.

دالان های پر خم و پیچ ِ تاریک آنجا پیش رویت. اصوات هزاران همهمه و پچپچه و قهقهه گیجت می کند و تو می ترسی. ترس اما وهمی بیش نیست، نگاه کن که این همه در خواب بر تو می گذرد!نگاه کن!

نگاه می کنی...پس چشمانت گشوده می شود.جهان هنوز تاریک است و تو می دانی هنوز بیدار نیستی.

باز دالان های تاریک و اصوات گیج کننده پیش رویت، این بار اما زمانت را با ترسیدن از ترس ها هدر نخواهی داد. این همه وهم است. تو نگاه می کنی.

پس دوباره چشم می گشایی بی آنکه در شتاب بیداری؛ دیدگانی را که به معنای این خواب ِ اسراری باز خواهند شد کور کنی...

چشم می گشایی و می دانی هنوز بیدار نیستی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 9:35  توسط ترگل بهرامی 

 
PageRank