تبليغاتX
فقط می نویسم

فقط می نویسم

 

غمی نیست از برهوت،

که من چشمه ی آبی می آفرینم در درونِ خود!

غمی نیست از زمستان،

که من اجاقی گداخته می آفرینم در دلِ خود!

غمی نیست از عشق ِآدمیان،

که من عشقی جاودانه می آفرینم در روح ِخود!

 

 

 

خالق دوم/ خوآن رامون خیمه نس/ترجمه ی یغما گلرویی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 7:17  توسط ترگل بهرامی  | 

 

ماهی ِ از تنگ آب بیرون افتاده ی ما،بال درآورد.پرید، رفت و جایی در آسمان شب، نزدیک به تابش ماه سوار سورتمه ی ستاره ها شد.صدای زنگ دار خنده اش در کوچه های خلوت کهکشان و لابه لای فربه گی ابرها پیچید و بعد اندام هلالی اش از نظر پنهان گشت.خدا را شکر که سورتمه های شب کار، وظیفه شناسند و سر وقت مسافرها را سوار می کنند... 

در ترافیک کشنده و پرفشار چهارراه بزرگ شهر،جان می دادیم که زرافه ی شاد ِزرد با گردن بلندِ امیدوارش و شالی دراز، که رج های نارنجی و آبی و سرخ داشت، از روی خط عابر پیاده رد شد و پشت سرش توده های تاریک و دود آلود تا دقایقی یک سره ناپدید شدند.خدا را شکر که هنوز زرافه های زرد از روی خط کشی های سفید این شهر خاکستری رد می شوند...

مسیری را به سختی راه می رفتم.زانو درد این روزها خسته ام کرده بود و نمی شد که سواره بروم، نشستن توی ماشین بیشتر اذیتم می کرد.آن وقت نفس گرمی را از پشت سر احساس کردم و وقتی برگشتم اسب تک شاخ را دیدم.آخرین بار بیست و یکی دو سال پیش دیده بودمش.در سالن تاریک سینما با دهان باز. با اسب آتش می جنگید و بعد هم که پیروز شده بود ما بچه ها همه دست زده بودیم.صورتش هنوز همان جور درخشان بود و از آن تک شاخش نور چکه می کرد کف خیابان .گفت:" می رسانمت." من سوار شدم و ما تمام خیابان دراز را به سبکی پَر تاختیم و  بعد به خانه رسیدیم.تک شاخ، دعوت مرا به صرف یک فنجان قهوه رد کرد و رفت چون در خیابان ما چندتایی خیالاتی که زانو درد داشتند و می خواستند به خانه برسند، منتظر معجزه های شاخدار بودند . خدا را شکر که زانو دردی ها هنوز هم می توانند خیال بافی کنند.خدا را شکر...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 7:55  توسط ترگل بهرامی  | 

 

سابق بر این یک چیزهایی بودم.یک چیزهایی که امروز دیگر نیستم. بعضی از این چیزهایی را که دیگر نیستم ،آگاهانه انتخاب کردم و بعضی از این تغییرات هم در اثر جبر زمانه شکل گرفته.

راستش از آن چیزهایی که دیگر نیستم خیلی راضی ام. از اینکه از بعضی چیزها آزاد شده ام ، که چیزهای دست و پاگیر و آزار دهنده ای بوده اند خوشحالم و هر چند هنوز چیزهای زیادی هست که فکر می کنم به دست آوردنشان یا کنار گذاشتنشان می تواند قوی ترم کند،پیش خودم می دانم که برای همین اندازه اش هم بالاخره زحمت کشیده ام.

با این حال گاهی پیش آمده درست در مواقعی که مطمئن بوده ام از آزاد شدن از بخش های دست و پاگیرم، ناگهان غافلگیر شده ام و از نقاط خاصی دوباره گیر افتاده ام.

انگار اینکه آدم مدام هوشیار باشد و بیخود و بی جهت مطمئن نباشد از خودش، یک کار تمام وقت است.یک کار تمام وقت که دستمزدش می تواند رضایت درونی و عزت نفس و آرامش باشد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:11  توسط ترگل بهرامی  | 

 

همیشه هم ملاحظه ی هم را کردن برای آنکه رنجش پیش نیاید خوب نیست. به نظرم اینطور می رسد که گاهی در جاهای درست، اعمال کمی خشونت و سردی حتی می تواند نتایج بهتری داشته باشد.می ماند این نکته ی حیاتی که بتوانیم جای درست و اندازه ی دقیق را تشخیص بدهیم. فشار آوردن به جای غلط یا به میزانی زیاده از حد می تواند یک سر نتیجه ای معکوس داشته باشد.

به نظرم می رسد که اصلاً کل هنر زندگی، یافتن مرز چیزهاست. مرز  محکم رفتار کردن و خشونت به خرج دادن، مرز مهربانی و مهر طلبی، مرز احساس مسئولیت داشتن و خواست به تملک در آوردن و ....

 و یافتن این مرزها چقدر چقدر دشوار است...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 7:23  توسط ترگل بهرامی  | 

 

فکر می کردم حالم خوش نیست.فکر می کردم خوشحال نیستم.به خیالم اوضاع خراب بود. به خیالم داشتم گم می شدم.

باید می فهمیدم.باید می فهمیدم این رنج از قدم گذاشتن در راهی ست که مدت ها، روزها و سال ها، آرزویش را در سر می پروراندم. باید می فهمیدم که رنج این روزها، این هفته ها، رنج مبارکی ست که همین دردش علامت ورودم است.

حالا می دانم که آرزویم دارد برآورده می شود و سختی راه تازه پیش روست.

خیال نمی کنم. باور دارم. من نمی ترسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:49  توسط ترگل بهرامی 

 

در زندگی آدم گاهی ـ اگر بخت یار باشد ـ دوستی هایی شکل می گیرد که نامی بر آنها نمی توان نهاد.دوستی هایی سوای همه ی آنچه در ذهن و خاطرمان داریم.چیزی بی تعریف، ورای قواعد مرسوم که قوانین خودش را دارد.

این دوستی چونان گنجی ست، بزرگ و نیازمند پاسداری.چونان زمینی ست حاصلخیز که آب و آفتابش می باید داد.چونان مزرعی ست نیازمند بذلِ توجه و  جان و دل پای خاکش گذاشتن.

چنین رفاقتی، اگر بخت با شما یار شد و از راه رسید،بازش شناسید و قوانینش را نگه دارید.فضایی بزرگ باز کنید در قلبتان برای کشور گشایی اش که این مهر، بلند پروازی ها دارد و به ماندن در فضایی تنگ، خرده نور و اندک هوایی رضایت نمی دهد.

اگر زد و یک روز دوستی ای این گونه خارج از قاعده و این چنین قانون مند،این چنین بزرگ و بی انتها، این چنین در دسترس و دست نیافتنی از پس گذر روزها، امتحانش را پس داد و خودش را بر شما ثابت کرد، دیگر خودتان را به جریانش رها کنید و به شعورش بسپارید و خیالتان خوش باشد.شما بخت یار بوده اید!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:32  توسط ترگل بهرامی  | 

 

"راستی پل گوگن هم یک دلال سهام بود.اما تصمیم گرفت خودش را وقف نقاشی کند؛ برای همین، یک روز زن و بچه هایش را ترک کرد و به تاهیتی رفت. یک لحظه صبر ک...کمی فکر کردم. نه، گوگن نمی توانسته کیف پولش را جا گذاشته باشد و اگر کارت های آمریکن اکسپرس آن وقت هم بودند،شرط می بندم یکی از آن ها را با خودش می برد.از همه ی این ها گذشته، او به تاهیتی می رفت.نمی توانم او را مجسم کنم که به همسرش بگوید : "هی عزیزم، من یک دقیقه دیگر برمی گردم – مراقب باش پن کیک ها آماده باشند." و بعد ناپدید شود.اگر نقشه ی ناپدید شدن تان را ریخته اید، باید آن را به طور حساب شده ای پیش ببرید."

 

کجا ممکن است پیدایش کنم/هاروکی موراکامی/ترجمه ی بزرگمهر شرف الدین/نشر چشمه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 8:9  توسط ترگل بهرامی  | 

 

به خودم، به تصاویری از خودم نگاه می کنم.عکس هایی که در سال های خیلی دوری هم گرفته نشده اند. تصاویری از خودم در کنار دیگرانی که بعضی امروز دیگر در زندگی ام نیستند.

می بینم که چقدر خودم در این عکس ها برای خودم غریبه ام. بعضی جاها اصلاً به نظرم می آید آن دختری که آن گوشه ی سمت راست کادر ایستاده یا آن یکی که دست در گردن فلانی انداخته یا آن یکی که دارد شکلکی در می آورد، منم؟

همیشه فکر می کردم تماشای عکس های گذشته یک سر، کاری دلچسب و خاطره انگیز است و حالا ـ حداقل برای لحظات کوتاهی این کار به نظرم هولناک می رسد، وقتی که دختر توی عکس ها اینطور به نظرم غریبه می آید...

با این وجود، بعد از رد شدن این موج بلند و ناگهانی، با خودم فکر می کنم که شاید یکی از چیزهای دل نشین در مورد تماشای عکس های قدیمی همین باشد که آدم خودِ دیروز و خودِ امروزش را با هم مقایسه کند و بعد از خودش بپرسد" کدام یک از این دو نفر بیشتر به من نزدیک است؟کدام یک آرام تر است؟کدام یک کم تر در پی خودنمایی ست؟ کدام یک بیشتر خودش است؟" و منصفانه اگر قضاوت کند آدم در مورد خودش و به نظرش برسد خود ِ امروزم نزدیک تر است به خود حقیقی ام، ماجرا دلچسب تر هم می شود، نمی شود؟

دلم می خواهد سال دیگر که به تصاویر امروز خودم نگاه می کنم باز هم به نظرم برسد این ترگلی که نشسته و دارد ترگل یک سال پیش خودش را ورق می زند، بیشتر به خودش و به آن چیزها که دلش می خواهد باشد نزدیک شده است.

کاش بشود.کاش بشود...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 8:54  توسط ترگل بهرامی  | 

 

زوربا [نشسته بر صندلی با زخمی بر گردن] چرا جوون ها باید بمیرن؟چرا آدم باید بمیره؟ [بازیل دست می برد تا زخم را مرهم بگذارد.زوربا رو به بازیل می کند و دست او را می گیرد] بگو دیگه!

بازیل  نمی دونم.

زوربا [دست بازیل رو رها می کنه] پس فایده ی اون همه کتاب که خوندی چیه؟[دوباره و این بار با خشونت دست بازیل را می گیرد] اگه به این سوال جواب نمی ده پس درباره ی چی حرف می زنه؟

بازیل  درباره ی...[مکث می کند] رنج مردانی که قادر نیستن به این قبیل سوالها جواب بدن.

زوربا[خشمگین،برانگیخته و به آهستگی از صندلی بلند می شود.صورتش را نزدیک صورت بازیل می برد] من به سیخ می کشم این رنج رو!

 

 

زوربای یونانی/کارگردان میخائیل کاکویانیس/بر اساس رمان زوربای یونانی نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:21  توسط ترگل بهرامی  | 

 

حرف تازه ای بزن

فکر تازه ای بساز

پیراهن تازه ای بپوش

من از همان همیشگی ات

با همه ی لوندی و فریبایی اش

خسته ام و دیگر

صورت بزک کرده نمی خواهم ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:16  توسط ترگل بهرامی 

 
PageRank